ما ساختیم با روزگار اما فلک با ما نساخت
دربازی شطرنج عشق هیچکس چون ما نباخت
این روزگار بی وفا با ما چه بازی میکند
با شادی و با غصه اش مهمان نوازی میکند
عمرخوشیهامان کم و سختی عمرکمتر از آن
بی اعتباراست زندگی درهردوصورت پس بمان
هرچند که این عمر ما سبز و بهاری میشود
در عاقبت یکجا ولی سرد و خزانی میشود
اینجا فقط یک صحنه است من و شما بازیگریم
اما فقط در نام نیک از یکدگر از هم سریم
گر پادشه یا که گدا، گر صاحب دنیا شویم
ره توشه اخر یکیست غیر از کفن چیزی بریم
سنگ صبور خود دیده ای یاران خود را درسفر
کس از بدی خیری ندید پس از بدیها کن حذر


